داشتم درباره ی مرگ حرف میزدم .. نمیدانم چرا بحث های این روزهایم میپیچد ب آن سمت ... داشتم میگفتم فکر میکنم آنقدر ها هم سخت نباید باشد شب تاریک بود و خیابان خلوت باز هم از ارزوی چگونه مردنم گفتم از اینکه خوشحالم دیگر او نیست ک مسعولش باشم انگار ب موقعیت چند ماه پیش بر گشته باشم عمیق تر اما نترس تر ! دلم بیشتر از جمع دو نفره را تحمل نمیکند . حوصله شلوغی را ندارم حتی سر کار هم نمیروم ... تصمیمم را گرفته ام . عاشق سکوت و آرامش این روزهایم . . .
برچسب:
نویسنده: حسین بهرامی