وقتی موضوع و بهم گفت فقط هنگ بودم و سعی کردم عادی باشم ک ناراحتی اونو بیشتر نکنم . امروز تو ماشین و بعد چند ساعت رانندگی و خستگی انگار حرفها ب زبونم می اومد . نظرمو گفتم و راهکارایی ک فکرم میرسید و گفتم تا شاید بتونیم مشکل و حل کنیم . حرفم ک تموم شد همسرش زنگ زد و حرفایی ک مشاور گفته بود و براش میگفت ... بهم خیره مونده بود ... میگفت مشاور هم نظرش با تو یکی بود ! میگفت چجوری ؟ نمیدونستم چجوری اما یه وقتایی باید ب دل هم اعتماد کرد .
برچسب:
نویسنده: حسین بهرامی