میدانی من هر بار از کنار ان عینک فروشی لعنتی رد میشوم فکر میکنم ک تو هستی و با هم میرویم آن فریم ها را میگیریم. هر بار ک خواستیم و یا تو وقت نداشتی یا من یا تو پول نداشتی یا من ... . مغازه اش کوچک است اما قرارمان بود ... دیشب رد میشدم از کنارش استپ کردم یکهو ..... دلم نمیخواست اما انگار مرا کشیدی آن تو ... پوشیدمش و خندیدی ... بغض کردم و نخواستم بخرم اما توان نه گفتن نداشتم یک حسی میگفت بهت میاد میگفتم نع باز همان حوصله همیشگی بود ... خریدمش در عرض ده دقیقه و باورم نمیشد من سخت پسند ...
برچسب:
نویسنده: حسین بهرامی
تاريخ: شنبه
20 آذر
1395 ساعت: 1:04